تبليغاتX
ملالت - مهدورالدم بودم

ملالت

مهدورالدم بودم

جمعه شب گذشته «نشانه» که یکی دیگر از دوستان پرخوان و پرتامل من است، با من تماس گرفت و از من دعوت کرد که عطف به گفتگوهای کتبی قبلی­مان، شنبه عصر به منزلش بروم و من قبول کردم. حاضران در جلسه عبارت بودند از «نشانه» و همسرش، «حامد»، «احمد» و البته من. گفتگوی ما شنبه از 6 بعد از ظهر تا قدری پس از 12 طول کشید. من داستانم را که هسته اصلی آن چیزی بود شبیه به ماجرای زلاندنو به همراه جزئیات بیشتر و تبیین­هایی برای برخی از امور تعریف کردم. روی سخن و محاجه من بیشتر با نشانه بود، او نیز به همراه دیگر حاضران داستانش را تعریف کرد. سرانجام حوالی ساعت 9:30 به او گفتم که داستانش منسجم است، اما فکت­های زیادی را فدا می‌کند و علاوه بر این، هر جا که در آن مشکلی پیش می‌آید به بد کار کردن نهادهای حکومت اتکا می‌شود، و نشانه گفت که داستان من بیش از حد منظم است و برای همین خوب نیست، من پیشفرض گرفته­ام که همه برای کسب قدرت بسیج شده­اند. علاوه براین، او به من گفت:

- ببین یاسر، تو همه چیز را روی زمین می‌بینی، نگاه تو به رهبر چیست؟

- یک سیاستمدار قدیمی در راس حکومت.

- خوب همین دیگر، او نائب امام زمان است، نه یک سیاستمدار معمولی. ایران هم یک کشور خاص است و معادلات حاکم بر ایران کاملا با هر جای دیگر فرق دارد.

- خوب تو برایم بگو، اگر بخواهم همه چیز را در آسمان ببینم، اوضاع چگونه است؟

نشانه به احمد و همسرش نگاه کرد و لبخند زد، آنها هم همین طور. (حامد چند دقیقه پیشتر رفته بود تا به اهل و عیالش برسد.) لبخند آنها با نوعی جاخوردگی، سختی و البته تامل همراه بود. پس از چند لحظه نشانه گفت:

- توضیحش خیلی سخت است. من نمی توانم به راحتی برای تو توضیح بدهم.

- ببین، من هم آن موقع که شبیه شما فکر می‌کردم، می‌توانستم آگاهانه توضیح بدهم که چرا اینطور فکر می‌کنم و هم الان که مثل تو فکر نمی­کنم، می‌توانم آگاهانه توضیح بدهم که چرا اینطور فکر می­کنم.

- باشد، توضیح می‌دهم. اما طول خواهد کشید، باید چند ساعتی به من گوش کنی، البته نه از نوع گو­ش­کردن­های معمولی، یک گوش­کردن خاص لازم است.

- باشد، من وقت دارم. هر وقت که توضیح­هایت را آماده کردی، به من خبر بده و من گوش می‌کنم.

دقایقی بعد داشتیم شام می‌خوردیم. به توافق رسیده بودیم که رفتار پلیس با مردم خوب نبوده است. من گفتم:

- خوب شما که در ... (یکی از تشکل­های دانشجویی که آوردن نامش در اینجا بی­اهمیت به نظرم می‌رسد.) نفوذ دارید، یک بیانیه­ای می‌نوشتید و از رفتار پلیس ابراز بیزاری می‌کردید.

نشانه و احمد هم­زمان گفتند:

- ما همین بحث را مطرح کردیم. صحبت این کار شده بود.

- خوب، پس چرا چیزی ننوشتید؟ حتی پس از کشتار شنبه چرا چیزی منتشر نکردید؟

نشانه گفت: ماجرای شنبه کاملا فرق می‌کرد.

- یعنی چه؟ خون ما هدر بود؟ اگر مرا هم می‌کشتند، خونم پای خودم بود؟

- بله، جمعه به شما گفته بودند که نباید بیایید.

لقمه غذا در دهان من ماند. از تک­وتا نیفتادم و گفتم:

- متاسفم که اینطور فکر می‌کنید.

اما دقیقه­ای طول کشید تا خودم را جمع کردم. بشقاب غذا نیمه­کاره ماند و البته سالاد هم تعارف کردند و صرف شد.

نیم­ساعت بعد نشانه داشت به من و احمد یک انیمشین درجه­یک را نشان می‌داد. چیزهایی پرسیدم و جواب دادند که البته شوخی و جدی آنها قدری با هم درآمیخت:

- خوب، کشتن کسی که خونش هدر است، واجب عینی است یا کفایی؟

احمد: آاا، ... نمی دانم.

نشانه: خوب بستگی به موقعیت دارد.

من: مثلا اگر دست­هایم را به نشانه پیروزی بالا ببرم چه؟ (دو انگشتم را بالا بردم.)

نشانه: بستگی دارد که این کار را واقعا انجام می‌دهی یا ادایش را در می‌آوری. و جایی که این کار را می‌کنی هم مهم است.

من: و وقتی که حکم مهدورالدم بودن صادر می شود، تا چند وقتِ بعد دوام دارد؟

احمد: باید بپرسیم.

لحظاتی بعد پرسیدم: اگر اسناد تقلب منتشر شود، چه؟ آن وقت در مورد نائب امام زمان چه می‌گویی؟

نشانه صادقانه گفت: آن وقت واقعا فکر می‌کنم. (ظاهرا کورسویی از امید باقی مانده است.)

من: و اگر نائب امام زمان گفت که مصلحت کشور در تقلب بوده است، چه؟

نشانه: باید فکر کنم. حتما او چیزهایی می‌دانسته است.

 حوالی ساعت 11:30 من پرسشی را که پیشتر مطرح کرده بودم، دوباره پیش کشیدم:

- این تلقی شما از رهبر پسینی است یا پیشینی؟ اینطور می پرسم، عدالت آن است که نائب امام زمان می کند یا عدالتی هست که نائب امام زمان را با آن می سنجید؟

نشانه و همسرش پاسخ دادند و نکاتی را در مورد مجلس خبرگان گفتند، اما بحث ما در این خصوص عملا نیمه­کاره ماند. چیزهای دیگری هم گفتیم و شنیدیم که بماند، نکات مهمتر را بازگو کرده­ام؛ و من هنوز منتظرم که نشانه زنگ بزند و بگوید که نطق چندساعته­اش را که باید با گوش خاصی بشنوم، آماده کرده است. 

 

پی­نوشت 1: نگران نشوید. سال­ها از آن زمان که اگر با هم اختلاف می‌داشتیم، به هم ناسزا می‌گفتیم یا به روی هم اسلحه می‌کشیدیم، گذشته است. من سالِم از منزل نشانه بیرون آمدم؛ دیگران هم سالم بودند.

پی­نوشت 2: خواهش می‌کنم که اگر خواستید طرف مرا بگیرید، به دیگر حاضران بی­احترامی نکنید. آنها صادقانه دوستان من­اند، اگر چه ما با هم مخالفیم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:2  توسط یاسر خوشنویس  |