تبليغاتX
ملالت

ملالت

رهایی از شائوشنک

 

شما فکر می کنید که یک داستانی مثل رهایی از شائوشنک چه طور نوشته می شود که بعد کسی از رویش فیلمی بسازد که جزو بهترین درام های جهان باشد (البته ناگفته نماند که من سه بار سعی کرده ام فیلم را ببینم و هیچوقت بیشتر از ده دقیقه اش را تحمل نکرده ام)؟ هیچ؛ یک فرد بیچاره ای جایی گیر می افتد و بعد تلاش هایی می کند تا خودش را خلاص کند. بعدا نویسنده ای پیدا می شود و خاطرات پراکنده آن فرد بیچاره را مرتب می کند، آب و تاب می دهد و یک رمان پرفروش می نویسد.

من هم از سال 83 یک جایی گیر افتاده بودم که خوشبختانه چند روز پیش از آنجا رها شدم. اما عجالتا فرصت نوشتن ماجرای تلاش هایم برای خلاصی را ندارم، برای همین توجه شما را به نقاط کلیدی این ماجرا جلب می کنم:

آبان تا بهمن 83: خیلی خوب درس خواندم تا جزو سه نفر برتر کنکور ارشد شوم تا سربازی نروم.

اردیبهشت 84: جزو سه نفر اول رشته فلسفه علم شدم، اما قانون معافیت نفرات برتر کنکور کارشناسی ارشد از ابتدای سال 84 لغو شد.

خرداد تا شهریور 84: بیش از دو ماه در ساختمان های مختلف دانشگاه تهران بالا و پایین رفتم تا نامه معرفی به نظام وظیفه را که نشان دهنده اتمام دوره کارشناسی ام بود، بگیرم. ابتدا فکر می کردم که تقصیر به گردن استادی بوده که آخرین درسم را با او گذرانده بودم و نمره ام را دیر رد کرده بود. اما به شکلی کاملا اتفاقی فهمیدم که خرابکاری اصلی را کارشناس آموزش رشته مکانیک کرده است: او در یک نامه اداری سرنوشت ساز، به جای «ترم اول» نوشته بود «ترم دوم.» مسئول آموزش دانشکده فنی به من گفت: «بالاخره همه اشتباهاتی می کنند»، اما معاون آموزشی دانشگاه از من عذرخواهی کرد. دست آخر، نامه معرفی به نظام وظیفه 8 روز دیرتر از آخرین فرصت برای ارسال دفترچه اعزام به خدمت آماده شد.

شهریور 84: غیبت خوردم و برای همین اجازه ادامه تحصیل نداشتم. چند ساعتی پشت در اتاق یک جناب سرهنگی در پادگان ولیعصر در میدان سپاه بودم تا عنایت کند و اجازه دهد که بروم درس بخوانم. خوشبختانه جناب سرهنگ آن روز با تمام تقاضاهایی از این دست موافقت کرد.

خرداد 87: با اینکه کار تز ارشدم بهمن 86 تقریبا تمام شده بود، یک ترم اضافه ثبت نام کردم تا ماجرایی شبیه به آنچه سال 84 اتفاق افتاد، تکرار نشود. البته هزینه این کار این بود که نمره تزم در کارنامه ثبت نشد، بلکه فقط ذکر شد که من این درس را پاس کرده ام.

تیر تا مهر 88: بعد از مجموعه ای از کشمکش ها و گفتگوها و وساطت دکتر نسرین، رئیس پژوهشکده فلسفه تحلیلی آی.پی.ام پذیرفت که بدون پس گرفتن کمک هزینه هایی که وزارت علوم به من داده بود، پای برگه انصراف مرا امضا کند و یکی دو هفته بعد هم آموزش آی.پی.ام هم نامه معرفی ام به نظام وظیفه را دستم داد، چیزی در حدود رهایی از پژوهشکده.

آبان تا دی 88: به هر دری زدم تا امریه بگیرم. به لطف دکتر کرباسی زاده و دکتر اعتماد، انجمن حکمت پذیرفت که به من امریه بدهد، اما ستاد مشترک نیروهای مسلح نپذیرفت.

 بهمن 88: ناامید از همه جا خودم را معرفی کردم. روز اعزام دوم اردیبهشت 89 تعیین شد. چند روز بعد، دوستم عمار برایم توضیح داد که علت ملالتم (یا دست کم همبسته عصبی ملالتم) کمبود برخی مواد شیمیایی در سیناپس های قسمت های خاصی از مغزم است و بنابراین باید درمان مبتنی بر روانپزشکی را جدی بگیرم.

اسفند 88: روانپزشکم که حرف های جالبی می زند، در اولین جلسه درمان نامه ای برای نظام وظیفه نوشت به این مضمون که باید از سربازی معاف شوم.

اردیبهشت 89: برگه اعزام لغو شد و به جای آن، نظام وظیفه مرا به بیمارستان معتمدِ روزبه معرفی کرد. مطالعات من نشان می داد که اگر پزشک معتمد زیر اسم من بنویسد «دوقطبی نوع دوم» به احتمال بیشری معاف از رزم و به احتمال کمتری معاف دائم خواهم شد و اگر بنویسد «افسردگی اساسی» معاف دائم. دکتر معتمد هر دو عبارت را نوشت.

تیر 89: برای شورای پزشکی به میدان سپاه رفتم. سرنوشت هر مشمول در زمانی کمتر از یک دقیقه مشخص می شد. دکتر شورا نظر بیمارستان روزبه را کافی ندانست و مرا به بیمارستان 505 ارتش در لویزان معرفی کرد. شورای پزشکان معتمد بیمارستان 505 زیر اسم من نوشتند: «افسردگی اساسی تایید می شود.»

شهریور 89: همه چیز برای معاف شدنم مهیا بود. دوباره برای شورای پزشکی به میدان سپاه رفتم و دوباره سرنوشت هر مشمول در زمانی کمتر از یک دقیقه مشخص می شد. دکتر شورا – که همان دکتر بار قبل بود – نه معاف از رزمم کرد و نه معاف دائم: شش ماه معاف موقت.

اسفند 89: شش ماه معاف موقت تمام شد. یک بار دیگر بازی رفتن به شورا و لویزان را انجام دادم. پزشکان لویزان مرا به خاطر آوردند و همان جمله قبلی را زیر اسمم نوشتند.

اردیبشهت 90: یک بار دیگر به میدان سپاه رفتم. دکتر شورا – که این بار همان دکتر دو بار قبل نبود-  معاف دائمم کرد. شماره حساب هایی دادند تا پول مریض بودنم را بپردازم و روز بعد، چند ساعتی در صف ماندم تا امضاها و مهرها تکمیل شود.

حالا قرار است که اگر قوانین لغو نشوند و تغییر نکنند و اگر اوضاع و احوال کن فیکون نشود، کارت قرمز تا دو ماه بعد بیاید درب منزل.

من که فعلا وقت ندارم، اما اگر نویسنده ای پیدا شود و این ماجرا را دراماتایز کند و فیلمساز با حوصله ای هم فیلمی از رویش بسازد، شرط می بندم که حتی رکورد رهایی از شائوشنک را هم خواهد زد: رهایی از میدان سپاه.

چیزهای دیگری هم هستند که سعی دارم و امیدوارم که از دست آنها رها شوم (شویم). اما عجالتا، لطفا اگر دوست دارید به خاطر این موفقیت بزرگِ مضحک به من تبریک بگویید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:56  توسط یاسر خوشنویس  | 

فلسفه خوانی همچون نوعی سمپتوم


روانپزشک من حرف های جالبی می زند. وقتی که از ملالتم و باقی قضایا برایش صحبت کردم، او با لحنی مطمئن گفت: «بله، سندروم فلاسفه.» (و البته وقتی هم که در بیمارستان روانپزشکی ارتش درباره احوالم توضیح دادم، دکتر معتمد نظام وظیفه گفت «بله، سندروم فلاسفه.») بعد من چشمانم را گرد کردم تا بفهمم که این سندروم فلاسفه چیست. و آن وقت روانپزشکم برایم توضیح داد که برخی از افراد که زمینه ژنتیکی دارند و دچار استرس های محیطی مداوم بوده اند - که ظاهرا من هم یکی از آنها هستند - مستعد دچار شدن به بیماری های «خُلقی» می شوند. بیماری های خلقی متنوع اند، و بیماری خلقی من هم افسردگی دوقطبی نوع دوم است. تا اینجایش را فهمیدم، اما پرسیدم: «آقای دکتر، اما آخر این موضوع چه ربطی به فلسفه دارد؟ اتفاقا من هنگامی که درگیر یک متن فلسفی عالی یا یک مسئله فلسفی جذاب باشم، حالم بسیار بهتر است.»

روانپزشک من سرش را به علامت تایید قدری پایین آورد و گویی که از قبل آماده شیندن این جمله من بوده باشد، گفت: «بله، البته. ببین، اکثر کسانی که دچار بیماری های خلقی می شوند، به دنبال چیزی برای تسکین دادن خودشان می گردند. برخی به الکل رو می آورند، برخی معتاد می شوند، برخی در امور جنسی افراط می کنند و برخی هم سراغ فلسفه می روند.» دهان من از تعجب باز ماند.

به قول یکی از دوستان باریک بینم، این احتمالا اولین بار – یا شاید یکی از معدود دفعاتی - است که گروهی از دانشوران مدرن به تعادل روانی یا همان سلامت عقلِ گروهی دیگری از دانشوران مدرن به صرف مشغولیتشان به بخشی از دانش بشری شک می برند. شما ممکن است - به دلایلی فلسفی - با کسی که فلسفه می خواند، مخالف باشید، او را تکفیر کنید یا آنکه او را بیکار و بی عار بدانید، اما قدری عجیب است که این کار او را سمپتومی از نوعی بیماری روانی تلقی کنید.  

پی نوشت: بد نیست آدم قدری هم تاریخ جنون بخواند. اگرچه روانپزشک من با اعتماد به نفس همیشگی اش به من توصیه کرده است که حتما این کتاب را بخوانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:21  توسط یاسر خوشنویس  |