تبليغاتX
ملالت

ملالت

سرت را شکسته‌اند میم؟

 

برای دوستم، م. که دیروز سرش را شکسته‌اند.

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

در روزی که قرار بود از مستکبران بیزاری جوییم

در روزی که این روزها منتظرش بودیم

در روزی در میانه آبان

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

راستی جرمت چه بوده است؟

نکند در رای‌گیری تردید کرده‌ای

خوب، این بزرگترین جرم است

یا شاید از دوست شمالی‌مان یاد کرده‌ای،

شریک دزد و رفیق قافله

یا نکند به اعلی‌حضرت چیزکی گفته‌ای

این دیگر خطایی نابخشودنی است

آه فهمیدم: در ترافیک اخلال کرده‌ای

شنیده‌ام که راهبندان سختی بوده است

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

هیچ غم مخور

که سرهای بسیار بر سر دار رفته‌اند،

برای وطن

و سرهای بسیار را به جلادان سپرده‌اند،

برای آزادی

و سرهای بسیار را تک‌تیراندازان از دور نشانه رفته‌اند،

همین چند ماه پیش

و تو هنوز سری داری برای خواستن دوباره آزادی

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

در روزی که من غایبی بدون عذر بودم

با خودم می‌گویم که کاش من هم همراه تو ایستاده بودم،

آنگاه که بر سرت می‌کوفتند

هر چند که حضور من برای تو بی‌سود بود

زیرا که ما، هردو، همه، بی‌دفاعیم

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

آسوده باش

که ما سالیان زیادی برای ایستادن در پیش داریم

و سرهای بسیار برای شکستن

 و پس از آن،

آن روز که ازادی را ملاقات کنیم

و نادانان دیگر بر سر ما حکم نرانند

بر خراش کهنه سرت دست خواهی کشید

و از آن به یاد خاطره‌ای نیک یاد خواهی کرد

 

سربلند باش میم که زمانه غریبی است

که در آن، سرشکستگان مفتخرترین مردمان‌اند

و میم‌های وطن من بی‌شمار

 

14 آبان 88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 3:54  توسط یاسر خوشنویس  | 

خرگوش‌ها، آدمیان و آنها که هنوز نیامده‌اند

 

گروهی از خرگوش‌ها را در نظر بگیرید که در مزرعه‌ای می‌پلکند. اگر اساسا بتوان به آنها باوری نسبت داد، احتمالا یکی از مناسب‌ترین باورها این است که آنها می‌دانند که هویج غذای لذیذی است. و اگر بتوان به آنها داشتن سوالی را نسبت داد، احتمالا یکی از مناسب‌ترین سوال‌ها این است که کجای مزرعه هویج پیدا می‌شود. سوال داشتن نوعی تمایل است، تمایل به دانستن. بنابراین، خرگوش‌ها این تمایل را دارند که بدانند کجای مزرعه هویج پیدا می‌شود. آنها علی‌الاصول می‌توانند به این سوال مهم‌شان پاسخ دهند، دست کم با جستجوی نقطه به نقطه مزرعه. اما آیا آنها سوال‌های سخت‌تری هم دارند؟ مثلا بعید است که بخواهیم بگوییم که خرگوش‌ها می‌پرسند: بعد از مردن چه بلایی بر سر ما خواهد آمد؟ یا اصلا چه شده که خرگوشی به وجود آمده است؟ خرگوش‌ها از لحاظ شناختی موجودات خودکفایی هستند، چون – اگر اصلا سوالی بپرسند - سوال‌هایی را می‌پرسند که می‌توانند به آنها جواب دهند. آنها سوال‌های سخت را اصلا نمی‌پرسند.

 وضعیت ما انسان‌ها چگونه است؟ ما در کنار سوال‌های ساده و قدری سختی که داریم، سوال‌هایی را می‌پرسیم که بعید است بتوانیم سرانجام پاسخ قاطعی برایشان پیدا کنیم. حتی در برخی موارد شاید علی‌الاصول نتوانیم پاسخ آنها را پیدا کنیم. یکی از مجلات علمی مشهور اخیرا هشت پرسش مهمی را که بشر شاید اصلا نتواند به آنها جواب دهد، فهرست کرده است. مثلا، یکی از آنها پرسش مشهور آگاهی است که بخش بزرگی از سه سال اخیر را مشغول آن و مقدمات و حواشیش بوده‌ام: چرا فعالیت فیزیکی-شیمیایی مغز به چیزی چنین متمایز همچون آگاهی می‌انجامد؟ برخی، همچون فیلسوفی به نام مک‌گین، استدلال کرده‌اند که این پرسش صرفا سخت نیست، بلکه پاسخ دادن به آن ورای توانایی شناختی نوع بشر است. به عبارتی ما در مقابل این پرسش و برخی پرسش‌های مشابه دچار «انسداد شناختی» هستیم (انسداد شناختی معادل جالبی است برای cognitive closure که آقای محمدرضا محسنی‌نیا آن را پیشنهاد کرده و از مبحثی در علم اصول گرفته شده است.)، به عبارت ساده‌تر، مغز ما در مقابل این پرسش و برخی پرسش‌های مشابه قفل شده است. شاید پرسش در مورد مبدا جهان، نظریه نهایی فیزیک و آنچه پس از مرگ برایمان روی می‌دهد هم از همین دست باشند.

حال موجوداتی را در نظر بگیرید که توانایی شناختی‌ای همانند ما دارند، اما فقط سوال‌هایی را می‌پرسند که پاسخ دادن به آنها برای گونه ما آسان یا علی‌الاصول میسر است. برای تقریب به ذهن و با عذرخواهی از مهندسان و پزشکان، چنین موجوداتی شباهت زیادی به مهندسان و پزشکان دارند. من زمانی مهندس بودم. آن موقع، به نظر می‌رسید که همه پرسش‌های اطراف را می‌توان با کارهایی از جنس آزمایش یا شبیه‌سازی کامپیوتری حل کرد. هر مسئله‌ای که تاکنون حل نشده باقی مانده است، یا ارزش بررسی نداشته یا به اندازه کافی پول خرجش نشده یا آنکه اذهان قدرتمند هنوز به آن نپرداخته‌اند یا آنکه محاسبات و آزمایش‌ها به زودی تکلیف آن را روشن خواهند کرد. مسئله اساسا لاینحلی وجود ندارد؛ مایه خرسندی. دیگر مهندسان و پزشکان نژاده‌ای هم که دیده‌ام تقریبا همین طور فکر می‌کرده‌اند. احتمالا یکی از دلایل سر کیف بودنِ نوعی مهندسان و پزشکان همین است که آنها مسئله لاینحلی را پیش روی خودشان نمی‌بینند. افراد این گونه‌ی فرضیِ شبیه به مهندسان و پزشکان خوشحال‌اند چون می‌توانند سرانجام دیر یا زود مسائل‌شان را حل کنند، فیزیکدان‌ها و ریاضیدان‌ها نوعا کمتر خوشحال‌اند چون برخی مسائل فراری یا لاینحل می‌نمایند و اهل فلسفه نوعا از همه کمتر خوشحال‌اند، چون تقریبا هیچ پیشرفتی در حل مسائل پیش رویشان نمی‌بینند.

هنگامی که دانشجویان نورس فلسفه را آغاز می‌کنند، احتمالا با خود می‌گویند: «این بار فرق می‌کند، من آن نابغه‌ای هستم که فلان و بهمان مسئله را حل خواهد کرد.» آن زمان که دانشجوی نورس فلسفه بودم، فکری شبیه به این را در مورد برخی موضوعات در فلسفه علم داشتم، آن موقع هنوز اصلا درگیر مسئله آگاهی نشده بودم. (احتمالا دیکتاتورها هم چیزی مشابه با خود می‌گویند: «این بار فرق می‌کند. من آن نابغه‌ای هستم که بشریت را نجات خواهد داد؛ مردمان مرا دوست خواهند داشت و تاریخ به من افتخار خواهد کرد.») اما هنگامی که مدتی را در فلسفه صرف می‌کنید، درمی‌یایبد که مسئله‌ها کماکان از بهترین تلاش‌های شما و از بهترین تلاش‌های از شما بهتران می‌گریزند. حتی کسانی استدلال می‌کنند که انسان‌ها در مقابل برخی از آنها دچار انسداد شناختی هستند. مسئله‌های سخت به آرامی شما را می‌فرسایند، آنها مایه‌های افتخار و مباهات را از شما می‌گیرند - به خصوص هنگامی که مایه افتخار شما تابعی باشد از تعداد مسئله‌هایی که در روز حل می‌کنید - و حتی شاید اعتماد به نفستان را هم از دست بدهید. انسان‌ها خصلت دیگری هم دارند: اگر به چیزی تمایل داشته باشند اما نتوانند به آن دست یابند، پریشان می‌شوند، و میل به دانستن بسیار شدید است و از این رو عدم توفیق در برآورده کردنش بسیار پریشان‌کننده. هنگامی که اولین بار ایده مک‌گین را در مورد انسداد شناختی‌مان در مقابل مسئله آگاهی دریافتم، به من به عنوان یک عضو از گونه انسان برخورد، این توهینی نابخشودنی به نوع بشر بود، مگر ممکن است که یک موجود متکامل که به دانسته‌هایش مفتخر است سوالی را صورتبندی کند که علی‌الاصول نتواند به آن پاسخ دهد؟ اما شاید ما واقعا به لحاظ شناختی خودکفا نباشیم.

حال گونه‌ای پیشرفته‌تر را تصور کنید که در آینده در اثر تکامل پدید می‌آید، گونه‌ای که سوال‌هایی را شبیه به سوال‌های ما می‌پرسد اما آنچنان تکامل یافته است که می‌تواند دست کم علی‌الاصول به همه سوال‌هایش پاسخ دهد. اعضای این گونه می‌توانند بفهمند که آگاهی چگونه پدید می‌آید، جهان چگونه آغاز شده است و پس از مرگ چه بلایی بر سرش خواهد آمد. بدین ترتیب، خرگوش‌ها، گونه شبیه به مهندسان و پزشکان و گونه هنوز نیامده مذکور در یک چیز مشترک‌اند: آنها می‌توانند به همه سوال‌هایی که می‌پرسند پاسخ دهند؛ اگرچه مجموعه سوال‌هایشان با هم تفاوت دارد. از این رو می‌توانند تمایل‌شان را به دانستن برآورده کند و از این رو احتمالا خوشحال خواهند بود. آنها همگی به لحاظ شناختی خودکفا هستند. اما ما موجودات غریبی هستیم، گونه‌ای نادر، نیمه‌تکامل‌یافته که درگیر این موقعیت عجیب است که می‌تواند پرسش‌هایی را بپرسد که نمی‌تواند به آنها پاسخ دهد. و در عین حال وسوسه‌ای شدید و دائمی به اندیشیدن به آنها و تمایلی شدید به دانستن پاسخ آنها دارد، اما تمایلش برآورده نمی‌شود و از این رو احتمالا بر او سخت می‌گذرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 3:0  توسط یاسر خوشنویس  | 

چرا قبول زحمت؟

 

پیش‌نوشت 1: به یمن خوددرمانی های دوماه گذشته و نخوردن داروهای پزشکان مدرن و هومیوپات، حالم بسیار بهتر است. یک هفته است که تقریبا نود درصد قوای ذهنی اوایل بهارم را به دست آورده‌ام (باز هم لطفا گیر ندهید که این عدد را چگونه محاسبه کرده‌ام)؛ می‌توانم همزمان چند موضوع را پیش ببرم، از عدم تعادل، آشفتگی و کندی در درک دیگران و در سخن گفتن خبری نیست، گیج نیستم و در مجموع اوضاع خوب است. چند روز پیش هنگامی که از خوب بیدار شدم، چند صحنه جدید برای قصه‌ای که سال پیش مشغول نوشتنش بودم، در ذهنم غلت می‌خورد. این نشانه خیلی خوبی است، ظاهرا مغز دوباره به کار افتاده است.

این توفیقات به سادگی به دست نیامدند: دست از ملالت نویسی برداشتم، از آی.پی.ام انصراف دادم، تنها زندگی می‌کنم، تقریبا تمام کارهایی را که باید به خاطرشان در طول روز به محل کار می‌رفتم کنسل کردم، ساعات زیادی از روز را خوابم و عمده کاری که می‌کنم ویرایش یک مجموعه سی و چند مقاله‌ای از مقاله‌های کلاسیک مسئله ذهن و بدن است که استادم دکتر وحید انتخابشان کرده و در پژوهشگاهی در قم ترجمه شده‌اند؛ در حد خودش کار بسیار جالبی است، البته رو به اتمام. ویرایش کاری بود که من پیشترها بعد از رفتن به دانشگاه و سر کار رفتن، آخر وقتها قبل از خواب انجام می‌دادم و حالا به یمن این وارفتگی عصبی که دارم (داشتم)، کار اصلی روزانه‌ام شده است، آن هم عمدتا شبها.

 پیش‌نوشت 2: از جمله کارهایی که این چند وقت حال انجامشان را نداشتم، پاسخ دادن به کامنتها بود، از دوستانی که برای سه پست قبلی کامنت گذاشته‌اند، ممنونم و عذرخواه.

  

حالا چه شده که بعد از دو ماه پست جدیدی می‌گذارم؟ مسئله این بار نه افسردگی است و نه کشتار شهروندان:

یکی از ناشرهای باسابقه و خوشنام کتابی را در فلسفه معاصر برای مقابله به من داده است. بالای اولین صفحه از متن انگلیسی، فردی که نمی دانم کیست برای فرد دیگری که نمی دانم کیست، چنین نوشته است:

«با اسکنر صفحات را به صورت او.سی.آر درآورده، بعد در ورد یا وردپد اصلاحات لازم را اعمال می‌کنید. بعد سی.دی. آریان پور را فعال کرده، در منوی بازکردن، پرونده وردپد را بازخوانی می‌کنید، بعد منوی ترجمه را می‌زنید.»

 به سلامتی. (البته خوشبختانه متنی که به من داده شده از این طریق ترجمه نشده است.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 0:46  توسط یاسر خوشنویس  | 

سریر خون

 

بر سریری از خون

رئیس جمهور محبوب ما نشسته است

و پیر فرزانه

پدرانه بر سر او دست می کشد

رئیس جهور محبوب ما هماره لبخند می زند،

چرا که از تفوقش بر دیگران خرسند است.

کارگزاران از راه می رسند

و گزارش روزانه خود را تقدیم می کنند:

عالیجناب به سلامت باشند،

امروز،          

دو مغز را متلاشی کردیم

و سه قلب را سوراخ

و چهار بیگناه را به اعتراف واداشتیم

و پنج بلبل را

که آوازشان شما را خوش نمی آمد،

برای عصرانه حاضر ساخته ایم

و قدری هم به دوستان دور و نزدیک باج دادیم

تا متعرض ما نشوند.

رئیس جمهور محبوب ما بر لبخندش می افزاید

تا بدانجا

که دندانهایش نمایان می شوند،

سری به نشانه تایید فرود می آورد

و کارگزاران را مرخص می کند.

و پیر فرزانه، خشنود از خشنودی او

مهربانانه تر او را می نوازد.

رئیس جمهور محبوب ما به فکر فرو رفته است،

او می اندیشد

که چگونه جلوسش را بر سریرش دوام بخشد

و من

به این فکر می کنم

که چه بسیار کسان

که از رئیس جمهور محبوب ما زیرک تر بودند

و قوی تر

و داناتر

و حامیان قدرتر داشتند

و کارگزاران کاراتر

و دوستان وفادارتر،

و سریر خون به هیچکدامشان وفا نکرد؛

این نیز بگذرد.

 

12 مرداد 1388

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 16:17  توسط یاسر خوشنویس  | 

خاطرات یک مرده

 

زمانی بود که ما به آرامی و در سکوت می‌مردیم، کسی ما را با تیر نمی‌زد، باتومی بر سر ما فرود نمی‌آمد و زیر شکنجه از پا در نمی‌آمدیم؛ از این رو ما می‌مردیم بدون آنکه بفهمیم که ما را کشته‌اند، حاصل این مرگ یا تبعیدی خودخواسته می‌شد یا پژمردنی در وطن. هیچ کس هم متهم نبود، همه چیز عالی بود، همه چیز. متن زیر قدری قدیمی است، مربوط به پیش از این ماجراها، زمانی که توانستم مرگم را به زبان بیاورم. اگر اجازه داشته باشم تقدیمش می‌کنم به کسانی که کشته شدند و ما حتی نامشان را هم نمی‌دانیم.

 

آرام،

بی‌صدا،

ما مردیم.

در حالی که لبخند می‌زدیم،

در حالی که متین بودیم،

آهسته می‌رفتیم

و آهسته باز می‌گشتیم.

ما مردیم،

آرام،

بی‌صدا،

هیچ کس دردی در چهره ما ندید،

هیچ کس صدای ناله‌ای از ما نشنید.

 

ما مردیم

و هنگامی آگاه شدیم

 که کار از کار گذشته بود:

ما دیگر محتضر شده بودیم.

از این رو حتی فرصت نیافتیم که درد بکشیم،

چه رسد به آنکه از درد ناله کنیم.

ما مردیم،

خونسرد،

مانند وزغ‌هایی که در آب جوش لم داده‌اند،

مانند بچه خرس‌هایی که هیچ گاه از خواب بیدار نخواهند شد.

ما مردیم،

در حالی که لبخند می‌زدیم.

     ***

 اکنون که سالیانی از مرگ ما می‌گذرد،

ارواح ما پوسیده‌اند

و بدن‌های ما سالم.

ما هنوز لبخند می‌زنیم،

هنوز متینیم،

آهسته می‌رویم

و آهسته باز می‌گردیم.

اما که دیگر در سر ما شوری نیست،

لبخندهایمان بی‌رنگ‌اند

و صدایمان زنگی ندارد:

ما مردگان متحرکیم.

     ***

 اینها را دوستان نزدیکمان به خوبی در می‌یابند؛

اما چه سود

که آنها نیز کمابیش مرده‌اند.

ما مردیم،

دوستانمان مردند،

برادران کوچکترمان در حال احتضارند

و نشانه‌های مرگ،

در کودکانی که سال‌های پیش به آنها درس می‌دادیم،

دیده می‌شود.

این سرنوشت همه مردم قوم من است:

مرگ زودرس در جوانی،

با لبخندی روی لب.

  

شهریور و مهر 87

 

پی نوشت: می‌فهمم، اکنون زمانه ملالت و دلتنگی نیست، زمانه مقاومت است. اما چه می‌شود کرد، دلتنگی، داغ از دست رفتگان، ایستادگی و امید همه با هم هستند؛ مخصوصا هنگامی که چهلم دوستان مقتولت باشد. ما پیروز خواهیم شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 21:43  توسط یاسر خوشنویس  | 

از خاصیت انداختن طبقه متوسط، تصویر من از آنچه بر ما می گذرد

اواسط تیر یکی از خوانندگان وبلاگم خواست که چشم­اندازی از اوضاع بدهم و من پاسخ دادم که چنان سیلی محکمی خورده ام که چند وقتی طول می کشد تا به چشم انداز دادن و این حرفها برسم. از اواخر تیر توانسته­ام خودم را جمع و جور کنم و سعی کرده­ام که وضعیتی را که در آن هستیم، با دقت بیشتری توصیف و تبیین کنم. دانسته ها و تجربه های پراکنده­ام را در جامعه شناسی و سیاستگذاری به کار گرفته­ام و ساعت­های زیادی را هم با چند تن از دوستان پرخوان و پرتاملم، چه آنها که با من موافق بوده­اند و چه آنها که مخالف گفتگو کرده­ام. حالا، اگرچه جای سیلی هنوز درد می کند، اما تمایل دارم که تصویری را که تاکنون شکل داده­ام به اشتراک و نقادی بگذارم.

اجازه دهید که با یک مدل اجتماعی کلاسیک شروع کنم؛ در هر جامعه سه طبقه قابل تمیز هستند: طبقه فرادستان یا اشراف، طبقه متوسط و طبقه فرودستان یا ضعفا. طبقه فرادست نخبگان سیاسی و اقتصادی را در بر می گیرد. یعنی کسانی که یا در مناسب حکومتی هستند یا سرمایه­های کلان دارند. طبقه متوسط شامل تحصیل­کردگان و همین طور خرده­مالکان می شود و طبقه فرودست هم کارگران، کشاورزان و کارمندان جزء را در بر می­گیرد.

بسیاری از تغییرات اجتماعی شدید و در حالتِ رادیکال، انقلابها بدین ترتیب توصیف می شوند که طبقه فرادست در حال مکیدن شیره جان طبقه متوسط و خصوصا طبقه فرودست است؛ طبقه متوسط به خود می آید و خصوصا بخش تحصیل­کرده این طبقه با اتکا به دانش و توانایی توصیف و تحلیل امور نوعی خودآگاهی را در خود و طبقه فرودست پدید می آورد؛ انقلاب معمولا هنگامی روی می دهد که طبقه متوسط و طبقه فرودست دست به دست هم می دهند و طبقه فرادست را به زیر می کشند. به عبارت بهتر، افراد حاضر در طبقه فرادست به طور ناگهانی تغییر می کنند. در مدتی کوتاه افرادی از طبقه متوسط و بلکه طبقه ضعیف به صدر مجلس راه پیدا می کنند و افراد زیادی از طبقه فرادست کشته، تبعید یا فراری می شوند.

این مدل قدیمی تا حد جالبی در مورد انقلاب سال 57 هم کار می کند: شاه، خانواده و رفقایش مصداق طبقه فرادست بودند، روحانیون و دانشگاهیان انقلابی به همراه بازار طبقه متوسط را تشکیل می دادند - شریعتی نمونه اعلای کسانی بود که طبقه ضعیف را به خود آوردند - در نهایت با اعتصاب سراسری طبقه فرودست رژیم پهلوی تحلیل رفت.

حالا اجازه دهید که به آنچه پس از جنگ در ایران روی داد، نگاه کنیم: جمعیت طبقه متوسط زیاد شد و سطح زندگی این طبقه هم بهبود یافت. از طرف دیگر نوع جدیدی از فرادستان شکل پیدا کردند که همزمان هم قدرت سیاسی و هم قدرت اقتصادی داشتند و دارند. کارگزان و خانواده هاشمی معمولا نمونه اعلای این گونه به شمار می آیند. اما یک اتفاق جالب افتاد: طبقه متوسط به جای آنکه علیه فرادستان جدید بشورد و وجدان آگاه فرودستان شود، به این گروه از فرادستان نزدیک شد. هشت سال ریاست جمهوری خاتمی و طرفداری اکثر نخبگان دانشگاهی از هاشمی در انتخابات 84 نشانه های بارز این نزدیک شدن هستند.

در مقابل چه اتفاقی افتاد؟ طبقه فرودست فاصله گرفتن طبقه متوسط و فرادستان را از خودش به وضوح حس کرد. روستاییان یا ساکنان شهرهای دورافتاده که از شهرهای بزرگتر دیدن کردند، حس کردند که مردم این شهرها شکم­های سیر دارند، ماشینهای شخصی­شان را سوار می شوند و خصوصا اینکه هیچوقت در مورد وضع فرودستان صحبتی نمی کنند. بنابراین نوعی بغض همراه با کینه در آنها شکل گرفت. و البته تصویر آنها در مواردی تا حد زیادی درست بود: دغدغه اکثریت طبقه متوسط چیزهایی بود و هست از جنس آزادی بیان، تساوی حقوق زن و مرد و بی­تدبیری­های حکومت اسلامی و نه نان شب مردم فقیر؛ سال­ها است که شریعتی جدیدی ظهور نکرده است.

در سال 84 یک اتفاق مهم افتاد: احمدی نژاد شعارهایی داد که به مذاق طبقه فرودست و بخش­هایی از طبقه متوسط که علائق عدالتخواهانه و انقلابی دارند، خوش آمد. اما بخش اصلی طبقه متوسط از همراهیش با فرداستان دست نکشید. پیروزی احمدی نژاد نوعی پیروزی طبقه فرودست بر طبقه متوسط بود.

حال، اجازه دهید که مسیر  بحث را قطع کنم و به چند نکته مهم بپردازم:

پرانتز اول: داستان را با جا انداختن برخی از نیروهای مهم تعریف کرده­ام، از برخی از آنها که تاکنون به تاثیرشان فکر کرده­ام، در ادامه یاد خواهم کرد.

پرانتز دوم: ظاهرا داستان را جانبدارانه - یعنی به نفع طبقه فرودست تعریف کرده­ام- سعی می کنم که قدری فضا را تعدیل کنیم.

پرانتز سوم: بگذارید نکته ای را هم در مورد فاصله میان طبقه متوسط و فرودست به طور خلاصه بگویم: نفسِ وجودِ فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط - و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و طبقه فرادست - بد نیست. بلکه مهم این است که طبقه فرودست مطمئن شود که از وجود و فعالیت طبقه متوسط و فرادست منتفع می شود. اگر یک روستایی ایرانی مطئمن شده باشد که حاصل کار روشنفکران و مهندسان خوش­نشین تهران و اصفهان و تبریز، راه و آب و برق و کتابِ در دسترس اوست، از شهروندان شهرهای بزرگ کینه به دل نمی گیرد، اما انتخابات 84 نشان داد که چنین کینه­ای وجود دارد. (اینکه در دور دوم انتخابات سال 84 تقلب شد یا نه یا اینکه احمدی نژاد باید به دور دوم می رفت یا کروبی کلیت ماجرا را تغییر نمی­دهد.) در واقع این انتخابات نشان داد که فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط به یک تضاد تبدیل شده است یا دست کم در حال تبدیل شدن به یک تضاد است. چه کسانی در تبدیل شدن این فاصله به یک تضاد مقصرند؟ طبقه متوسط، خصوصا روشنفکران و بسیار بیشتر از آن حکومت. توضیح بیشتر بماند برای بعد، پرانتز بسته.

برگردیم به مسیر اصلی بحث؛ اجازه دهید که یک گروه کلیدی را که جا گذاشته بودم، وارد ماجرا کنم: طبقه فرادستان در ایرانِ معاصر تنها از نخبگان سیاسی و اقتصادی تشکیل نمی شود، بلکه یک گروه از نخبگان دینی-سیاسی وجود دارند که به واسطه انقلاب به صدر مجلس سیاست راه یافته­اند و عجالتا به طور مادام­العمر در صدر حضور دارند. اگر برخی از روحانیان مانند هاشمی و حسن روحانی را که گرایش­های سیاستمدارانه دارند، کنار بگذاریم، خصلت کلیدی این نخبگان دینی-سیاسی نه سیاستمداری آنها که پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی­ای است که از فقاهتشان ناشی می شود. رهبری معظم، فقهای شورای نگهبان و قوه قضائیه نمونه اعلای این دسته هستند. (عجالتا مشکوکم که مراجع و علمای عظام قم را در این دسته جای دهم یا در طبقه متوسط، به من کمک کنید.) نخبگان دینی-سیاسی دارای پایگاه­های قابل توجه در بخش­های انقلابی طبقه متوسط و به میزان بیشتری در طبقه فرودست هستند و ظاهرا از فساد اقتصادی­ای که نخبگان سیاسی و اقتصادی به طور سنتی و به طور خاص در ایران معاصر بدان متهم­اند، مصون مانده­اند.

رابطه این نخبگان دینی–سیاسی با طبقه متوسط چگونه است؟ بخش­هایی از طبقه متوسط را در حد نیازهای این نوشته باید از همدیگر تفکیک کرد: پس­مانده­های تلقی مارکسیستی از عدالت را هنوز هم می توان در میان انقلابیون قدیمی و همفکران نسل جدید آنها که جزو طبقه متوسط به شمار می آیند، دید. افراد متمایل به این طرزفکر نفس فاصله میان طبقه فرودست و متوسط و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و فرداستان را بد می­دانند، آنها به دنبال جامعه­ای بی­طبقه هستند – آنها دوست ندارند که در شمیران زندگی کنند، بلکه تمایل دارند که با قصد قربت شمیران را با خاک یکسان کننند و بعد به جایش خانه سازمانی بسازند - و احمدی نژاد از گرایش­های این گروه از جامعه به خوبی استفاده می کند. نخبگان دینی-سیاسی با این بخش از طبقه متوسط و همین طور با بخش­های انقلابی فاقد گرایش­های مارکسیستیِ طبقه متوسط که عملا بخش مهمی از پایگاه اجتماعی حکومت را تشکیل می دهند، مشکلی ندارند. اما نخبگان دینی-سیاسی با بخش اعظم طبقه متوسط معاصر ایران دچار تنش­های بنیادین شده اند: طبقه متوسط به واسطه تخصص و آگاهی آکادمیکش منتقد همیشگی حکومت در 30 سال اخیر بوده است. نقادی و حتی مسخره کردن تصمیمات بدون تدبیر حکومت یک وظیفه روزمره دانشگاهیان و روشنفکران به شمار می رود و این نخبگان دینی-سیاسی را که نشان داده اند که از انتقاد خوششان نمی آید، ناراحت می کند. علاوه بر این، طبقه متوسط جدید و در حال رشد علائق لیبرال و سکولاری دارد که با بنیادهای فکری حکومت در تضاد است. بنابراین، به صراحت می توان گفت که نخبگان دینی-سیاسی دوست دارند که سر به تن اکثریت طبقه متوسط نباشد.

حال بر گردیم به 4 سال اخیر. احمدی نژاد تضاد میان طبقه فرادست و متوسط از یک سو و طبقه فرودست از سوی دیگر را نه تنها کاهش نداد، بلکه تشدید کرد. او از سویی طبقه متوسط دانشگاهی را با بیرون کردن آنها از مناصبی که شایسته آنها بودند، تحقیر کرد و از سوی دیگر بی تدبیری­های روزانه­اش باعث شد که طبقه متوسط از او متنفر شود. از سوی دیگر، احمدی نژاد با داغ نگاه داشتن تنور مسئله فساد اقتصادیِ طبقه فرادست، کینه فرودستان را تشدید کرد. جامعه پیش از روز رای­گیری در آستانه تنش بود، پس از آن که دیگر هیچ. تصور کنید که هنگامی که موسوی طرفدارانش را به خیابان آزادی کشانید، احمدی نژاد هم طرفدارانش را از جنوب شهر تهران و شهرری و روستاهای دور و نزدیک به همان حوالی می کشانید، نتیجه چه می بود: یک جنگ خیابانی مردم با مردم. اما چنین اتفاقی نیفتاد، چرا؟

یک دلیلِ کلیدی و بلکه مهم ترین دلیل این بود که اصلا نیازی برای کشاندن افراد عادی طبقه فرودست برای منازعه با طبقه متوسط وجود نداشت، چون یک عنصر مهم دیگر وجود دارد که پیشتر آن را جاانداخته­ام: نخبگان دینی-سیاسی طی 30 سال اخیر به مرور یک میلیشیای قدرتمند را شکل داده­اند که برخلاف ارتش که از مرزها حفاظت می کند، وظیفه اش پاسداری از انقلاب است. این میلیشیا که نیروی مردمی بسیج را هم در بر می گیرد، به مرور یاد گرفته است که هموطن بودن اهمیتی ندارد، بلکه خودی بودن است که مهم است. احمدی­نژاد برخلاف موسوی نیازی نداشت که شهروندان عادی طرفدار خود را که هنوز معنای هموطن بودن را از یاد نبرده­اند، به خیابانها بکشاند؛ میلیشیای مسلح و تعلیم دیده بهتر می تواند طبقه متوسط را سرکوب کند. میلیشیای اختصاصی نخبگان دینی-سیاسی عمدتا از طبقه فرودست بر می خیزد. (این نکته که همواره مسیری از حضور در سپاه به سمت طبقه فرادست وجود داشته است، عجالتا مورد بحث من نیست.) بدین ترتیب تصویر کامل می شود: طبقه متوسط و بخش اقتصادی و سیاسی طبقه فرادست میان دو گروه نخبگان دینی-سیاسی و میلیشیای اختصاصی آن در طبقه فرودست محاصره شده است. انتخابات سال 88 بهانه­ای یا برنامه­ای بود برای آنکه طبقه متوسط جدید و فرادستان نزدیک به آنها به نام رای 24 میلیونی طبقه فرودست و به کام نخبگان دینی-سیاسی در منگنه قرار بگیرند.

دکتر ولایتی – که به نظر من یکی از طراحان اصلی ماجراهای اخیر است – در شب­های نخست پس از رای گیری پیاپی در کانال­های مختلف تلویزیون دولتی حاضر می شد و در هر بار حضورش جمله­ای را با این مضمون تکرار می کرد: «قاطبه ملت تصمیم خود را با رایش گرفته است. از نخبگان خواهش می کنم که به قاطبه ملت بپیوندند.» لحن ولایتی ناصحانه بود، اما در همان روزها میلیشیا خود را برای سرکوب بزرگ آماده می کرد. جالب است که ولایتی جمعه شب 29 خرداد از میدان تیان­آن­من هم یاد کرد، اما به سرعت حرفش را پس گرفت. میلیشیا شنبه 30 خرداد سرکوب را انجام داد، اما میدان تیان­آن­من برگی است که حکومت هنوز از آن استفاده نکرده است. در این میانه، طبقه متوسط دو راه بیشتر ندارد: یا به زبان خوش رای محل تردید طبقه فرودست را بپذیرد و با حکومت راه بیاید و از الان آماده باشد که بعد از این هم جانشینان احمدی نژاد مانند مشایی رئیس جمهور او خواهند بود؛ یا آنکه از تک­و­تا نیفتد و آنگاه میلیشیا به حساب او خواهد رسید. در یک کلام طبقه متوسط جدید دیگر نباید بی­تدبیری­های حکومت را به نقد بکشد، نباید گرایشهای لیبرال و سکولار را در صحنه اجتماعی مطرح کند و نباید خواهان آزادی بیان باشد. خصوصا، نباید انتظار داشته باشد که مانند بسیاری دیگر از ملل جهان کارکرد اصلی خودش را که موتور محرک جامعه بودن است، ایفا کند. طبقه متوسط باید آنچنانکه نخبگان دینی-سیاسی بدان تمایل دارند، از خاصیت بیفتد و گرنه او را به ضرب کتک و گلوله از خاصیت خواهند انداخت.

 

پی نوشت 1: بنیان این نوشته در مباحثه­ای سه­ساعته در روز 20 تیر با دوست پرتاملم علیرضا شفاه شکل گرفت. ایده توسل به مدل سه طبقه­ای کلاسیک از او است، اما در اکثر نکات دیگر با او اختلاف نظر بنیادی دارم.

پی نوشت 2: برایم بسیار جالب است که بفهمم که تصویر این نوشته تا چه حد واقعی به نظرتان می رسد. خصوصا برایم بگویید که حضور چه نیروهایی را جا انداخته­ام و کدامیک از روابط را اشتباه یا بد توصیف کرده­ام.

پی نوشت 3: من سیاستمدار نیستم، برای همین یاد نگرفته­ام که حرفهایم را در لفافه بزنم، این نوشته تصویری است که صادقانه و بی­پرده از اوضاع کنونی دارم. حرفهای دیگری هم برای گفتن هست، اگر زنده بودم و آزاد خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 14:15  توسط یاسر خوشنویس  | 

مهدورالدم بودم

جمعه شب گذشته «نشانه» که یکی دیگر از دوستان پرخوان و پرتامل من است، با من تماس گرفت و از من دعوت کرد که عطف به گفتگوهای کتبی قبلی­مان، شنبه عصر به منزلش بروم و من قبول کردم. حاضران در جلسه عبارت بودند از «نشانه» و همسرش، «حامد»، «احمد» و البته من. گفتگوی ما شنبه از 6 بعد از ظهر تا قدری پس از 12 طول کشید. من داستانم را که هسته اصلی آن چیزی بود شبیه به ماجرای زلاندنو به همراه جزئیات بیشتر و تبیین­هایی برای برخی از امور تعریف کردم. روی سخن و محاجه من بیشتر با نشانه بود، او نیز به همراه دیگر حاضران داستانش را تعریف کرد. سرانجام حوالی ساعت 9:30 به او گفتم که داستانش منسجم است، اما فکت­های زیادی را فدا می‌کند و علاوه بر این، هر جا که در آن مشکلی پیش می‌آید به بد کار کردن نهادهای حکومت اتکا می‌شود، و نشانه گفت که داستان من بیش از حد منظم است و برای همین خوب نیست، من پیشفرض گرفته­ام که همه برای کسب قدرت بسیج شده­اند. علاوه براین، او به من گفت:

- ببین یاسر، تو همه چیز را روی زمین می‌بینی، نگاه تو به رهبر چیست؟

- یک سیاستمدار قدیمی در راس حکومت.

- خوب همین دیگر، او نائب امام زمان است، نه یک سیاستمدار معمولی. ایران هم یک کشور خاص است و معادلات حاکم بر ایران کاملا با هر جای دیگر فرق دارد.

- خوب تو برایم بگو، اگر بخواهم همه چیز را در آسمان ببینم، اوضاع چگونه است؟

نشانه به احمد و همسرش نگاه کرد و لبخند زد، آنها هم همین طور. (حامد چند دقیقه پیشتر رفته بود تا به اهل و عیالش برسد.) لبخند آنها با نوعی جاخوردگی، سختی و البته تامل همراه بود. پس از چند لحظه نشانه گفت:

- توضیحش خیلی سخت است. من نمی توانم به راحتی برای تو توضیح بدهم.

- ببین، من هم آن موقع که شبیه شما فکر می‌کردم، می‌توانستم آگاهانه توضیح بدهم که چرا اینطور فکر می‌کنم و هم الان که مثل تو فکر نمی­کنم، می‌توانم آگاهانه توضیح بدهم که چرا اینطور فکر می­کنم.

- باشد، توضیح می‌دهم. اما طول خواهد کشید، باید چند ساعتی به من گوش کنی، البته نه از نوع گو­ش­کردن­های معمولی، یک گوش­کردن خاص لازم است.

- باشد، من وقت دارم. هر وقت که توضیح­هایت را آماده کردی، به من خبر بده و من گوش می‌کنم.

دقایقی بعد داشتیم شام می‌خوردیم. به توافق رسیده بودیم که رفتار پلیس با مردم خوب نبوده است. من گفتم:

- خوب شما که در ... (یکی از تشکل­های دانشجویی که آوردن نامش در اینجا بی­اهمیت به نظرم می‌رسد.) نفوذ دارید، یک بیانیه­ای می‌نوشتید و از رفتار پلیس ابراز بیزاری می‌کردید.

نشانه و احمد هم­زمان گفتند:

- ما همین بحث را مطرح کردیم. صحبت این کار شده بود.

- خوب، پس چرا چیزی ننوشتید؟ حتی پس از کشتار شنبه چرا چیزی منتشر نکردید؟

نشانه گفت: ماجرای شنبه کاملا فرق می‌کرد.

- یعنی چه؟ خون ما هدر بود؟ اگر مرا هم می‌کشتند، خونم پای خودم بود؟

- بله، جمعه به شما گفته بودند که نباید بیایید.

لقمه غذا در دهان من ماند. از تک­وتا نیفتادم و گفتم:

- متاسفم که اینطور فکر می‌کنید.

اما دقیقه­ای طول کشید تا خودم را جمع کردم. بشقاب غذا نیمه­کاره ماند و البته سالاد هم تعارف کردند و صرف شد.

نیم­ساعت بعد نشانه داشت به من و احمد یک انیمشین درجه­یک را نشان می‌داد. چیزهایی پرسیدم و جواب دادند که البته شوخی و جدی آنها قدری با هم درآمیخت:

- خوب، کشتن کسی که خونش هدر است، واجب عینی است یا کفایی؟

احمد: آاا، ... نمی دانم.

نشانه: خوب بستگی به موقعیت دارد.

من: مثلا اگر دست­هایم را به نشانه پیروزی بالا ببرم چه؟ (دو انگشتم را بالا بردم.)

نشانه: بستگی دارد که این کار را واقعا انجام می‌دهی یا ادایش را در می‌آوری. و جایی که این کار را می‌کنی هم مهم است.

من: و وقتی که حکم مهدورالدم بودن صادر می شود، تا چند وقتِ بعد دوام دارد؟

احمد: باید بپرسیم.

لحظاتی بعد پرسیدم: اگر اسناد تقلب منتشر شود، چه؟ آن وقت در مورد نائب امام زمان چه می‌گویی؟

نشانه صادقانه گفت: آن وقت واقعا فکر می‌کنم. (ظاهرا کورسویی از امید باقی مانده است.)

من: و اگر نائب امام زمان گفت که مصلحت کشور در تقلب بوده است، چه؟

نشانه: باید فکر کنم. حتما او چیزهایی می‌دانسته است.

 حوالی ساعت 11:30 من پرسشی را که پیشتر مطرح کرده بودم، دوباره پیش کشیدم:

- این تلقی شما از رهبر پسینی است یا پیشینی؟ اینطور می پرسم، عدالت آن است که نائب امام زمان می کند یا عدالتی هست که نائب امام زمان را با آن می سنجید؟

نشانه و همسرش پاسخ دادند و نکاتی را در مورد مجلس خبرگان گفتند، اما بحث ما در این خصوص عملا نیمه­کاره ماند. چیزهای دیگری هم گفتیم و شنیدیم که بماند، نکات مهمتر را بازگو کرده­ام؛ و من هنوز منتظرم که نشانه زنگ بزند و بگوید که نطق چندساعته­اش را که باید با گوش خاصی بشنوم، آماده کرده است. 

 

پی­نوشت 1: نگران نشوید. سال­ها از آن زمان که اگر با هم اختلاف می‌داشتیم، به هم ناسزا می‌گفتیم یا به روی هم اسلحه می‌کشیدیم، گذشته است. من سالِم از منزل نشانه بیرون آمدم؛ دیگران هم سالم بودند.

پی­نوشت 2: خواهش می‌کنم که اگر خواستید طرف مرا بگیرید، به دیگر حاضران بی­احترامی نکنید. آنها صادقانه دوستان من­اند، اگر چه ما با هم مخالفیم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 23:2  توسط یاسر خوشنویس  | 

ماجرای انتخابات در سیاره­ای دوردست در صورت فلکی برساوش

اجازه دهید که ابتدا قدری اظهار فضل کنم: در فلسفه تحلیلی ابزاری توسعه پیدا کرده است با نام «آزمایش فکری». طرح و بررسی آزمایش­های فکری یک راه برای اندیشیدن در مورد مسائل چندجانبه و پیچیده­ای است که در فلسفه فراوان به آن بر می خوریم. روش کار چنین است: در مورد مسئله ای که به آن می­اندیشید، موقعیتی را تصور یا خیال کنید که همه نکات ذی­مدخل در آن حضور دارد و هیچ عنصر نامرتبطی هم در آن مطرح نشده است، دست کم سعی کنید که چنین باشد. بعد صادقانه بیندیشید و در مورد موقعیتی که تصویر شده است، قضاوت کنید. آزمایش فکری راهی است برای خودآگاه شدن نسبت به شهود خودتان و آگاه شدن به شهود دیگران در موقعیت های مختلف، از شهودهای اخلاقی بگیرید تا شهودهای زبانی، متافیزیکی و غیره.

حال، اجازه دهید که یک آزمایش فکری را مطرح کنم، البته برای خودآگاه شدن - مجدد - نسبت به یک شهود سیاسی–اجتماعی:

در سیاره­ای دوردست در صورت فلکی برساوش کشوری وجود دارد به نام زلاندنو. دو ماه پیش در این کشور انتخاباتی برگزار شد که در آن دو حزب کارگر و لیبرال دموکرات با یکدیگر رقابت داشتند، در حالی که حزب لیبرال دموکرات بر سر قدرت بود. رای­گیری یکشنه برگزار شد. یکشنبه شب نظامیان وارد کار شدند و ستادهای تبلیغاتی حزب کارگر را پلمپ کردند و فعالان حزب را دستگیر. طی شب و صبح روز بعد وزارت امور داخله اعلام کرد که حزب لیبرال دموکرات انتخابات را برده است. رهبران حزب کارگر به انتخابات اعتراض داشتند. اما صبح روز دوشنبه روزنامه های آنها یا توقیف شد یا سانسور. برای همین رهبران حزب کارگر سعی کردند در تلویزیون خصوصی­شان موارد اعتراض خود را اعلام کنند، اما نظامیان دفاتر تلویزیون­های خصوصی را هم پلمپ کردند و وزارت مخابرات اعلام کرد که به علت مشکلات فنی، تا اطلاع ثانوی تنها تلویزیون دولتی می تواند فعالیت داشته باشد. در تلویزیون دولتی بسیاری از سیاستمداران پیاپی از حزب لیبرال دموکرات حمایت کردند و اعتراضات را ناشی از تحریک کشورهای همسایه دانستند؛ همچنین، گفتگوی زنده با یکی از نمایندگان مجلس که از حزب کارگر حمایت می کرد، قطع شد. در همین حال هوادارانِ دو حزب در خیابان­ها با یکدیگر و با پلیس درگیر شدند. از طرف دیگر، نظامیان به محل­هایی مانند باشگاه امیریه که فکر می شد که مرکز تجمع طرفداران حزب کارگر است، حمله بردند و عده­ای را مصدوم و دستگیر کردند. حزب کارگر خواستار برگزاری راهپیمایی شد، اما وزارت امور داخله که قانونا مسئول اعطای مجوز تجمع است، اعلام کرد که اجازه چنین کاری را نمی­دهد. با این حال، طرفداران حزب کارگر چند تظاهرات آرام را برگزار کردند. پس از چند روز، رئیس شورای قانون اساسی - مرجع نهایی در تایید انتخابات - که در عین حال فرمانده کل نیروهای نظامی و انتظامی است، اعلام کرد که هیچ کس نباید برای اعتراض به خیابان­ها بیاید و همین طور اعلام کرد که نظراتش بیش از هر کسی با رهبر حزب لیبرال دموکرات همخوانی دارد. همین طور گفت که انتخابات سالم بوده است و چند روز بعد شورای قانون اساسی که بسیاری از اعضای آن عضو حزب لیبرال دموکرات هستند، صحت انتخابات را به صورت رسمی نیز تایید کرد. فردای این سخنرانی، تظاهرات آرام به سیاق روزهای قبل در حال برگزاری بود که نیروهای نظامی و انتظامی به معترضان حمله کردند - گزارش دقیقی از تعداد کشته شدگان و مصدومان در دست نیست - و از آن روز به بعد کنترل شهرها در دست نظامیان قرار گرفته است.

به نظر شما در کشور زلاندنو در سیاره­ای دوردست در صورت فلکی برساوش کاسه­ای زیر نیم­کاسه بوده است یا نه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 17:38  توسط یاسر خوشنویس  | 

همه چیز فدای اقتدار بین­المللی

چهارشنبه پیش از رای­گیری با یکی از دوستانم که بسیار می­خواند و بسیار می­اندیشد و طرفدار نامزد به ظاهر پیروز هم هست، بحث می کردم. صحبت ما بیشتر از یک ساعت طول کشید، برایش گفتم که نامزد مورد علاقه­اش اقتصاد کشور را با مشکل مواجه کرده است، پولهای نفت را به هدر داده است، سر راه توسعه های­تک مانع ایجاد کرده است و نظام دانشگاهی را تخریب و بی­اثر کرده است و او در مقابل همه حرفهای من پیاپی گفت که سیاست خارجی رئیس جمهور عالی بوده است: در دوره خاتمی ما بیانیه سعدآباد را امضا کرده بودیم، نامه ملتمسانه محرمانه برای آمریکا فرستاده بودیم و با این حال جزو محور شرارت بودیم و حالا مقتدریم، سانتریفیوژها کار می کنند، دو جنگ را با اسرائیل برده­ایم، دشمن قدیمی حاضر به مذاکره بی قید و شرط است و از ما برای شرکت در اجلاس جی 8 دعوت کرده­اند. و البته این الگوی استدلال بسیاری از طرفداران نامزد محبوب دوست من بود. به او گفتم که احمدی نژاد همان قهرمان رویاهای تو و همفکرانت است که قرار است مقابل تمدن مدرن بایستد و امپراتوری ایران را احیا کند. بحث ما ناتمام ماند، دوستم عارفانه گفت که چیزهایی هست که باید زمان بگذرد تا معلوم شوند و بعد آن شد که شد.

حالا بعد از سه هفته، حکومت ایران مانده است و این همه هزینه­ای که برای بر مسندِ قدرت ماندن نامزد مورد علاقه دوست من داده است، از سلب آزادی­های مشروع و اقدامات غیرقانونی گرفته تا دروغ­های لورفته و کشتگانی که دوست و دشمن آنها را دیده­اند. اين هزينه­هاي سنگين را حكومت از جيب همه ما داد، از جيب تو هم رفت دوست روشنفکرم، از جیب شما هم رفت «نشانه»، «نفسانیات یک من»، «احمد» و همه کسانی که اکنون احساس پیروزی می کنید. همه ما زير سايه حكومتي زندگي مي كنيم كه حاضر است مردمش را به خاطر حضور در تجمع غيرقانوني كه مجوز ندادن به آن مخالف قانون اساسي بوده است، بكشد. گيرم كه همه معترضان را در داخل كشور به ضرب دگنك ساكت كرده باشند، فردايي كه رئيس جمهور محبوبتان بخواهد با آمريكا يا در موردِ قضيه هسته­اي يا سرِ هر قضيه ديگري مذاكره كند، بايد تاوان اين هزينه­ها را از منافع ملي من و شما بدهد. پرونده سه هفته اخیر را روی میز خواهند گذاشت و پیاپی از ما باج خواهند گرفت و حکومتی هم که تکیه­اش را از مردمش گرفته ناگزیر است که باج بدهد، ناگزیر. از آن تصویر مقتدرانه چه ماند، دوستان پیروزم؟ چهار سال همه چیز فدای اقتدار بین­المللی کذایی شد و حالا نامزد محبوبِ دوست من علی­الظاهر دوباره رئیس جمهور ایران شده است و چهار سال دیگر هم وقت دارد تا کشور را را نابود کند، صد حیف از وطن من.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 18:28  توسط یاسر خوشنویس  | 

در باب لزوم رعایت قانون و تناسب جرم و مجازات

این روزها زیاد از اهمیت قانون و لزوم رعایت آن صحبت می شود. من هم موافق­ام و به همین دلیل می پرسم:

آیا قانونی است که صداوسیما که باید بی­طرف باشد، از پیش از رای­گیری و خصوصا در ده روز اخیر کاملا جانبدارانه رفتار می­کند؟

آیا قانونی است که کارت­های ناظران را با اشکالات متعدد و دیرهنگام صادر کنند و کارت بسیاری از آنها را هم اصلا صادر نکنند؟

آیا قانونی است که ناظران را به محل پلمپ کردن صندوق ها راه ندهند؟

آیا قانونی است که ناظران را به محل تجمیع در فرمانداری ها راه ندهند؟

آیا قانونی است که خدمت اس­ام­اس را که مهمترین راه ارتباط ناظران با ستادهای کاندیداها و با کمیته صیانت از آرا بوده است، قطع کنند؟

آیا قانونی است که فرایند شمارش آرا در محل وزارت کشور به گونه ای طراحی شود که ناظران ارشد هر سه کاندیدای به ظاهر مغلوب ساعت 2 بامداد پس از رای­گیری مطمئن باشند که نمی توانند نظارتی اعمال کنند؟

آیا قانونی است که تلفن­های کمیته صیانت از آرا را قطع کنند؟

آیا قانونی است که نیمه شب به ستاد موسوی در فاطمی و قیطریه حمله کنند، اعضای ستاد را بیرون کنند و ستادها را پلمپ کنند؟

آیا قانونی است که سایت های نزدیک به کاندیداهای ظاهرا در حال شکست را فیلتر کنند؟

آیا قانونی است که پیش از تایید نتایج از سوی شورای نگهبان اردوکشی خیابانی راه بیندازند و جشن پیروزی بگیرند؟

آیا قانونی است که کاندیداهای به ظاهر مغلوب یا نمایندگانشان اجازه نداشته باشند که در تلویزیون دولتی نظراتشان را بگویند؟

آیا قانونی است که تمام اخبار به صورت دست­چین شده و سانسورشده از صداوسیما منتشر شوند؟

آیا قانونی است که به تجمعات خودجوشی که با خشونتی همراه نیستند، توسط نیروهای انتظامی و لباس شخصی­ها حمله شود؟

آیا قانونی است که برخلاف اصل 27 قانون اساسی به تجمع و راهپیمایی مسالمت آمیز که «مخل به مبانی اسلام» هم نیست، مجوز داده نشود، در حالی که رقیب به ظاهر پیروز به راحتی و به نام یک شورای حکومتی مجوز تجمع می گیرد؟

آیا قانونی است که شبانه به خوابگاه پسران و دختران در کوی حمله شود؟

آیا قانونی است که به سوی معترضان بدون داشتن دستور تیر - روز دوشنبه گذشته را می گویم - تیراندازی شود؟

آیا قانونی است که اعضای شورای نگهبان علنا از یکی کاندیداها قبل و بعد از انتخابات حمایت کنند و به دیگری بتازند؟

آیا قانونی است که رهبری معظم در میانه بررسی شورای نگهبان امکان تقلب را نفی کند؟

آیا قانونی است که در حالی که طبق اصل 79 قانون اساسی اعلام حکومت نظامی، جز در موارد اضطراری و با تصویب مجلس غیرقانونی است، با معترضانی که در حال راهپیمایی آرام هستند، مانند شورشیان مسلح و محاربان رفتار شود و این بار دستور تیر هم داده شده باشد؟

و کدامیک قانونی است، اینکه ابتدا اعلام شود که اعلام نتایج تفکیکی صندوق­ها به کاندیداها غیرقانونی است یا اینکه پس از دو روز، آمار تفکیکی به مرور روی سایت شورای نگهبان قرارداده شود؟

و آیا قانونی است که شورای نگهبان بیشتر بودن تعداد آرا از واجدان شرایط در 50 حوزه را که موجب تردید در صحت 3 میلیون رای می شود، به بهانه اینکه اختلاف آرا بیش از 10 میلیون است، نادیده بگیرد؟

تا آنجا که می دانم و می دانید، اساسا قانون را برای بستن دست اکثریت و قدرتمندان تنظیم می کنند، و اگرنه اقلیت و کسانی که دستشان خالی است را به ضرب دگنک هم می توان ساکت کرد؛ اگر قرار باشد که فقط اقلیت و کسانی که دستشان خالی است، قانون را اجرا کنند که دیگر هیچ.

 

و البته مسئله جدیدی از شنبه عصر پیش آمده که مسئله تقلب اصلا در مقابلش هیچ است. آیا پاسخ اعتراض ما در سکوت، گلوله مستقیم به بالاتنه بود؟ از آنانی که به رعایت قانون تاکید دارند، خواهش می کنم که دو ماده زیر از قانون مجازات اسلامی را بخوانند:

ماده 610 - هرگاه دو نفر يا بيشتر اجتماع و تباني نمايند كه جرايمي بر ضد امنيت داخلي يا خارج كشور مرتكب شوند يا وسايل ارتكاب آن را فراهم نمايند در صورتي كه عنوان محارب بر آنان صادق نباشد، به دو تا پنج سال حبس محكوم خواهند شد .

ماده 618 - هركس با هياهو و جنجال يا حركات غير متعارف ياتعرض به افراد موجب اخلال نظم وآسايش وآرامش عمومي گردد يا مردم را از كسب وكار باز دارد به حبس از سه ماه تا يك سال و تا 74 ضربه شلاق محكوم خواهد شد .

آیا با ما قانونی رفتار شد یا آنکه ما محارب بودیم؟ - قطعا اتهام محارب بودن هم نیاز به شواهد قانونی دارد و هم نیاز به اثبات آن در دادگاه قانونی با حضور وکیل مدافع و هم نیاز به مجوز برای اجرای حکم. اصول 32، 35، 36 و 37 قانون اساسی را ببینید - دوباره می پرسم، آیا پاسخ معترض بی­دفاع را که دستانش را به نشانه اعتراض بالا برده است، با گلوله مستقیم می دهند؟ آیا این قانونی است؟ آیا اخلاقی است؟ و آیا اسلامی است یا آنکه جزاء سیئه سیئه مثلها؟

با شمایم، برخی از دوستان عزیزم که می­دانم یا دست کم حدس می­زنم که باورهایتان تابع منافع روزمره­تان نیست، اگر حقیقت و آزادی و قانون برای شما مهم است، لطفا چشمانتان را باز کنید و خوب بچرخانید و اگرنه مانند حمزه گل­آرا صریحا به ما بگویید که برای حفظ قدرت هر کاری مجاز است و صحبت از رعایت قانون یک بازیچه: «باید راحت برخورد کرد و نشون داد که دولت اصلا از این اتفاق­ها خجالت­زده نیست که بخواد قایم کنه و اینا.»

یک ضرب­المثل انگلیسی هست که می گوید که هنگامی که به تو تجاوز می کنند و نمی توانی کاری بکنی، لذت ببر. کار برخی از ما از این حرف ها گذشته است، به ایشان می­گویم که هنگامی که به تو تجاوز می کنند، آگاه باش که دارند به تو تجاوز می کنند و بعد هر چه می­خواهی بکن.

 

 

پی نوشت 1: اصول 22 تا 40 و بلکه همه قانون اساسی را هم یک بار - دیگر - بخوانید، بد نیست.

پی نوشت 2: امروز دوستی به من گفت که آنانی را که شنبه کشته شده­اند، منافقان و برخی نیروهای خودسر کشته اند. حال من سوالم این است که نیروی انتظامی ایران که توانست چندده­هزار معترض را طی چهار ساعت در منطقه ای به وسعت چندین کیلومترمربع متفرق کند، چه طور از پس چند منافق بر نمی آید و اجازه می دهد که آتها سلاح را تا مرکز شهر تهران جابجا کنند و چرا جلوی خودسران را نمی گیرد و اجازه می دهد که کنار دست و جلوی چشمهای پلیس ضدشورش به کار خود بپردازند. آیا قاتلان مسلح خطرناکترند یا معترضانی که در سکوت راهپیمایی می کنند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 21:16  توسط یاسر خوشنویس  |